برچسب:
نویسنده: النا نیکنام
سه کلمه: موزیک، رمان، چای.
و تمام
برچسب:
نویسنده: النا نیکنام
گفت: «مثلاً این بانوییست که بافتی تیره پوشیده و شال خاکستری تیرهای سرش کرده و عینک میزند. او ده سال است که لبخند نزده.»
با خودم فکر میکنم؛ چند سالم است؟ چند سال است که لبخند نزدهام؟ خندهام میگیرد. به بغل دستیام میگویم «ده سال است که نخندیدهام.» و خندهام میگیرد.
برچسب:
نویسنده: النا نیکنام
برچسب:
نویسنده: النا نیکنام
برچسب:
نویسنده: النا نیکنام
همیشه به تو فکر میکنم
تنهاییات در من است
در هم شکستنات در من است
نگاهت و لبخندت
در من است
شکنجهات بر کمر من شکسته است
و عشقات
مثل خون در رگهای یک الههی تازهزمینیشده
میجوشد در من.
برچسب:
نویسنده: النا نیکنام
گفتم بنویسم در زندگی دردهایی هست که مثل خوره روح را... ولی نه؛ این آشوب درون من، آتشیست که حالا از زیر خاکستر زبانه کشیده. مثل او که موسی را خواند و کوهها از هم پاشیده شدند، من رنج را فرا میخوانم.
پ.ن: دارم حافظهام را از دست میدهم.
برچسب:
نویسنده: النا نیکنام
برچسب:
نویسنده: النا نیکنام
برچسب:
نویسنده: النا نیکنام
برچسب:
نویسنده: النا نیکنام